ديري است
در اين دِيـــر گـرفتار گمانيم
غفلت زده
از خويــش به امُـــيد کسانيم
صد ضربه
به شمشير حسـد خورد دل ما
عبـرت نشد
و چـــشم به دست دگرانيم
*****
افســوس
که خنجر به کف دوست در افتاد
محـــرم
به در خانه ي دل حيله گــر افتاد
داديـــم
به دستش همهي کِشتهي خود را
آتش به همه خــرمن از او در جگـــر افتاد