مثل تموم قصه های دنیا
شروع می شه با نام اون خدای پاک و یکتا
قصه مردای دهی که خواب برد
سیاهی هزار تا شب اومد نشست تو قلب ها
یکی بود و کسی نبود به جز اون
هر چی که بود قشنگ و زشت و زیبا
فانی و رفتنی بود و یکی موند
خدایی که نشسته باز هم بالا
***
توی دهی میون دشت و مرتع
کنار کوهی که یه کم سیاهه
مردم یک روستای شاد و بی غم
نشستن و زندگیشون به راهه
ده که نبود، بهشتی بود تو دنیا
پر از وفور نعمت و قشنگی
مهربونی تو دل مردمش بود
با عشق پاک، یه عالمه یه رنگی
تا که یه روز جادوگری پیدا شد
با یک عصا، یه خرقه، یک جام دهر
کلام اون ساده بود و پر آهنگ
فکر پلیدی تو دلش مثل زهر
مردم ساده دور اون جمع شدن
باورشون شد که خوبه مرامش
گفت براشون از خوبی و یکدلی
سحر می اومد میون هر کلامش
جنگل سبز و شاد و شاخ و برگ هاش
یک دفعه سرد و ساکت و سیاه شد
طوفان شد و آبی آسمونش
با ابرای تیره و تار حصار شد
مزرعه ها خشکید و باغ ها پژمرد
گلوی چشمه بسته شد، زمین مرد
خنده ها خشک شد روی لب ها، شادی
تو جادوی سیاه جادوگر مرد
مردم ده هنوز ولی خمارن
زندونی طلسم سرد و تارن
جادوگره بدجوری کرده حیله
انگار خبر از این دنیا ندارن
***
کوه سیاه تکونی خورد از بالا
شن ریزه جاری شد و خاک و بلا
دیو سیاه و بدگل قصه ها
اومد نشست میون تخته سنگ ها
برقی جهید میون ابر تاریک
صاعقه شد زد به دل درخت ها
آتیش به جون باغ و مرتع افتاد
طلسم شدن تموم شاخ و برگ ها
خورشید و ماه تو آسمون گم شدن
حیوونای اهلی هراسون شدن
اسبا رمیدن و پرنده های لرزون
توی افق پر کشیدن گم شدن
مردم ده هنوز ولی خمارن
زندونی طلسم سرد و تارن
جادوگره بدجوری کرده حیله
انگار خبر از این دنیا ندارن
قلبای آدم های ده این روزا
یخ زده و عشق و امید پر زده
حسرت خنده به دلا نشسته
هم دلی و شور و صفا پر زده
یه دست همتی می خواد که امروز
جادوگر و از خونه بیرون کنه
حصار شب رو بشکنه با دستاش
خورشید زندونی رو آزاد کنه
کاشکی یکی پیدا بشه که این بار
با یک نفس طلسم رو باطل کنه
چند ساله که مردم ده تو خوابن
یکی می خواد قصه رو کامل کنه...