يک نگاه خيس
دوخته بر پرده ي بي انتهاي شب
و روياي گنگ و ناپيداي طلوعي ديگر
چه بهت بي پاياني...
در اين شب ويران
ميان انبوه سايه هاي سرد ترديد
مهتاب ، خيالش هم محال است
ستاره ای کاش کورسو می زد...
RSS