دو همسایه ی دیوار به دیوار
نشسته به دو تا خانه مجاور
یکی در نظرت زشت
یک خوب
یکی پر ز غرور است
یکی ساده و محجوب
یکی مرگ
یکی زندگی دلکش و محبوب
یکی باور ماندن به همیشه
فراموشی و عصیان
رسیدن به همه ملک سلیمان
فزون خواهی افزون
یکی ساده و خاموش
در اندیشه ی همسایه ی پر مشغله ی خویش
گهی مرگ
سرک می کشد از آن سر دیوار به خانه
نگه می کند آرام
به این زندگی ِ سرکش و نا رام
در این سوی، به صد شور
ولی زندگی پر زر و پر زور
نشسته به سر سفره دنیا
پر از حرص و تمنا
گهی مرگ
به انگشت اشاره
نشان می دهدش مالک این هر دوی خانه
ولی چشم دل زندگی انگار که بسته است
نمی بیند و یا اوج غرور است
که آن آیینه ی چهره نما را
به صد سنگ شکسته است
صداها،
نداها
تلنگر،
اشاره
پر از لذت هستی است
نه، انگار که خواب است
پر از رخوت مستی است
به ناگاه، سر انجام
به فرمان خداوندِ دو خانه
فرا می رسد این بار
همان لحظه ی دشوار
کنون لحظه ی کوچ است
زمانی است که این زندگی پر ز تکبر
دهد جای به همسایه ی دیگر
و آن جاست که انسان
یقین می کند انگار که هستی اش
نبودست به جز یک دو سه روزی به امانت
که ناگاه گذشته است
کنون مرگ به طاعت
نشسته به در خانه ی دیگر
دگر هیچ نمانده است
از آن زندگی انگار نشانه
و مرگ است که این بار
شد همسایه ی دیوار به دیوار