تبليغاتX
سرشک آتش
برکه...

 

بعدِ پایان زمستانی سرد

صبح یک روز بهاریِ قشنگ

برکه ی کوچک آب

شد پدیدار پر از شادی و شور

شب که شد نوری دور

بر دل برکه فرو ریخت چنان

که بناگاه دل برکه تپید

عاشق اخترکی زیبا شد

چند گاهی گرم در عشق و خیال

غرق رویای هماغوشی شد

با ستاره تا صبح

تا که آغاز شبی مهتابی

وزش نرم نسیم

دامن رقص مهِ کامل را

به تن برکه کشید

برکه ی کوچک را

عشق مهتاب رسید

خاطر اختر کوچک ناگاه

از سر برکه پرید!

 

ماه پر عشوه شبی چند دل اختر را

از پی خویش کشید

رفته رفته اما

دلش از برکه برید

سرکی بر دل دیگر بکشید

 

صبح آن شب این بار

نور پر قدرت خورشید چنان

پرتو خود به طبیعت تاباند

که دل برکه دوباره لرزید

رقص پر عشوه ی مهتاب این بار

از خیالش بپرید

 

نم نمک تابستان

نور خورشید درخشان را سخت

بر دل چشمه رساند

چشمه کم کم زیر این پرتو داغ

کوچک و کوچک شد

تا که روزی همه ی بود و نبودش انگار

پی خورشید دوید

شد فدای هوس عشق محال

پای خورشید خیال

 

سال ها رفته از آن قصه ولی

اختر کوچکِ غمگین هر شب

در فراغ برکه

قصه ها میخواند

در غم دوری برکه تا صبح

اشک غم می بارد...

 

2  جمعه دوازدهم بهمن 1386    میترا  |