تبليغاتX
سرشک آتش
سفید ... سیاه ... خاکستری

 

یک تکه کاغذ دادم به تو                

سفید سفید

 

یک قلم بر داشتی                       

سیاه سیاه

 

با تمام توانت روی کاغذ نوشتی

باورت نمی کنم…

 

پاک کن را برداشتی نوشته را پاک کردی

 

نوشته ات روی کاغذ پخش شد

 

کاغذ سفید روحم خاکستری ماند…

 

2  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386    میترا  | 

پنجره

 

 

من و قاب پنجره

قاب یک پنجره ی کنهه‌ی سبز

سبزی سبز بهشت

سبزی ساکت دشت

 

من و تکرار تمام لحظه ها

وحشت گم شدن چلچله‌ها

تو و یک جنگل سبز

جنگل پر گذر خاطره ها

 

من و یک آینه و فکر محال

تو و تصویر دل انگیز خیال

من و یک دست تمنا و نیاز

تو و اعجاز حضورم به نماز

 

من و تکرار مدام یک صدا

تو و بیت گرم عاشقانه‌ها

من و آغاز ترانه‌ی سکوت

تو و آواز خوش پرنده‌ ها

 

من و داغ حسرت رفتن تو

من بی تو، من تنها  و رها

تو و پرواز میان زندگی

لحظه ی پریدن پروانه ها

 

خوب من آمدنت حادثه ایست

بعد از آن ترس مدام بی‌کسی

با تو من شوق رسیدن دارم

بی تو حس دائم دلواپسی

 

من به یک پنجره عادت دارم

تو میان قابش آزاد و رها

من و یک پنجره ی رو به سکوت

من و یک پنجره ی رو به خدا ...

 

2  پنجشنبه هفدهم آبان 1386    میترا  |