در شبی سرد و یخ زده؛
مرد دوره گرد، بینایی اش را پشت عینک سیاهش پنهان کرد. زخم کهنهی ساز فرسوده اش را باز تازه کرد.
و اشک های دخترک لرزانش را چوب حراج زد.
رهگذارن آن خیابان سردِ شب زده؛
دست در جیب، اخم هدیه میکردند و گستاخی گدایان بیشرم را ناسزا میگفتند.
آن شب؛
توانگران بخشنده، در پای سفره های هزار رنگ، عقیق بر دست و دعا گویان، بر چشمهای دلشان پرده ای سیاه کشیدند، و به نام خداوند ، آهِ دل مرد دوره گرد و اشک های یخ بسته ی دخترک را مفت خریدند.
مردمان شهر تاریک فراموشی، "اشک" و "آه" و "آبرو" را چه ارزان میخرند...
باز مهر آمده
فصل زرد و سرخ رنگ
فصل زنگ و زنگ و زنگ
فصل شور و شادي و حيات
کودکان پر نشاط
جيغ شادي است اين؟
گريه ي جدايي است اين؟
گريه هاي کودک کلاس اولي
گوشه ي حياط مدرسه به ياد مهر مادري؟
گوش کن
اين صداي شادمانه نيست
خنده هاي پاک کودکانه نيست
جيغ وحشت است اين
گريه هاي پر ز رنج و محنت است اين
کودکان شهر من
پشت درب هاي بسته صف کشيده اند
در جهنمي ز ترس و ياس و اضطراب
بي صدا چه زجه زجه ها کشيده اند
نيمکت هاي چوبي کلاسشان
پر ز زخم آتش و گلوله است
در ميان سنگري ميان مدرسه
انتظارشان صداي انفجار بعدی است
دود و خاک و درد و خون
اشک و شعله و جنون
زنگ پرطنين مدرسه
جاي خود به زنگ ترکش و گلوله داده است
آن حياط سبز و شاد و با صفا کنون
تلي از خرابه و خرابه گشته است
کودکان شهر من
بي پدر، برادر و عمو
دست مادران خود گرفته اند
راهي ديار ترس و غربتند
درس تلخ بي کسي و رنج را
از تمام کودکان سرزمين
زودتر فرا گرفته اند
...
فصل زرد ترس
فصل سرخ خون
فصل وحشت و جنون
فصل بي خبر شکستن زنان
فصل گريه هاي سوزناک مادران
فصل کودکان بي قرار
فصل درد و رنج و انتظار
گوش کن
اين صداي ناله ي تمام مردمان شهر من
گم شده ميان برگ هاي کاهي زمان
اين صداي رد درد و نقطه هاي رنج
حک شده به روي قلب کودکان خاک توست
باز مهر آمده
باز مهر آمده...