تبليغاتX
سرشک آتش
محکوم...

 

روزی که در محکمه تردید

"عشق"

به جرم "پاکی" محکوم شد...

 

او را بر طناب "حسد" آویختند

و جسدش را به باتلاق "غرور" سپردند...

 

آنروز...

آسمان "کینه"

سیاه از ابرهای "فریب" و "ریا" بود...

  

 

2  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386    میترا  | 

بازگشت

 

آمدم

پیشکشم از این سفر برایت مشتی پر از نسیم است

جیب هایم را پر از ستاره کرده ام

و کوله بارم را لبریز از هیاهوی جنگل و گریز شادمانه ی رود

 

هدیه ام برایت

تمام شکوه طبیعت سرسبز خداست

پیچیده در گلبرگ لبخند

 

تمام این ها مال تو

 

دست هایت را باز کن

هدیه ام را بپذیر...

 


جشن میلاد آن عزیز سفر کرده که چشم هایمان به راه آمدنش منتظر نشسته مبارک باد!

 

2  چهارشنبه هفتم شهریور 1386    میترا  |