تبليغاتX
سرشک آتش
سفر...

 

وقتی پای در راهی می گذارم رفتنم با میل خودم و اراده ی اوست.

برگشتنم اما فقط به خواست اوست.

 

راهی سفر هستم. کمی طولانی شود شاید.

تا سلامی دیگر

بدرود...

2  چهارشنبه دهم مرداد 1386    میترا  | 

روحی که قد می کشد!

 

یادش بخیر! بچه که بودم، بعضی روزها آنقدر جست و خیز می کردم، که شب دیگر نای حرکت نداشتم. درد شدیدی تمام بدنم را می گرفت. دستهایم را نمی توانستم تکان دهم و پاهایم می لرزید از بس که دویده بودم و زمین خورده بودم و باز ادامه داده بودم.

 

آن وقت ها وقتی از شدت درد زیاد اشکم سرازیر می شد و فریادم به آسمان می رفت، مادرم مثل همیشه‌اش آرام و خونسرد لبخندی می زد و می‌گفت:

" قد کِشََک* دارد قد می کشد. داری بزرگ میشوی!"

 

 و توضیح می داد که بچه ها وقتی می خواهند بزرگ شوند استخوان هایشان آرام آرام کش می آید و به همین خاطر  درد می‌گیرد. و دست آخر با جدیت می گفت:

"مگر دوست نداری بزرگ شوی و قد بکشی؟ پس دردش را تحمل کن."

 

آن روزها من چنان این قصه را جدی گرفته بودم که هر بار جایی از بدنم درد می گرفت، باز به سراغ مادرم می رفتم و قد کشیدنم را گزارش می دادم:

آخ ! مامان! این بار قد کشک پایم گرفته!

امروز قد کشک دستم درد می کند!

و ...

و چه حس عجیبی بود وقتی این درد را به شیرینی تحمل می کردم چون فکر می کردم دارم آدم بزرگ می شوم!

 

آن روزها گذشت و با گذشت سالیان سال، هنوز  وقتی که جایی از بدنم درد می‌گیرد به شوخی به مادرم می گویم " قد کشکم گرفته است!"

 

و این روزها دارم فکر می کنم که روحم هم دارد بزرگ می شود!

 

مدتی است که بد، درد می کند. همه جایش. انگار که دارد قد می کشد!

 

این روزها حس می کنم خدا آن قدر دوستم دارد که دارد روحم را از هر طرف می کشد تا بتواند بزرگ شود.

حالا باز هم مثل آن روزهای بچگی، صبورانه، تمام این درد را به جان میخرم تا این روح کوچک، لایق قد کشیدن شود!

 

*نمی دانم که این اصطلاح مادر من بود یا تمام مادرها_ برای این که به بچه هایشان یاد دهند چگونه بعضی دردها را صبورانه تحمل باید کرد؟

 

2  سه شنبه دوم مرداد 1386    میترا  |