تبليغاتX
سرشک آتش
دلم تنگ است...

 

در و دیوار این دنیای پر کینه

نفس رابسته بر سینه

نه راه پیش باز است و نه راه سرد پیشینه

 

دلم می خواهد امشب بال بگشایم

از این زندان پر وحشت

از این شب های پر کابوس

 

چنان پر گیرم از این شهر بی سامان

که قلب سربی شب را به یکجا پشت سر بینم  

و دیگر سایه ام هم با زمین در هم نیامیزد

و گم گردم در آن اوج بلند آبی و پاک از همه تزویر و بدعهدی

 

دلم تنگ است

به هر جا چشم میدوزم حدیث مکر و نیرنگ است

و رنگ عشق و پاکی سخت بی رنگ است

 

دلم تنگ است...

 

2  جمعه بیست و نهم تیر 1386    میترا  | 

عطش...
 

وقتی که تنها در بیابان رها شده ای و عطش، هر لحظه سراپای وجودت را می سوزاند...

خورشید سرخ تر می تابد.

2  جمعه بیست و دوم تیر 1386    میترا  | 

امید

 

روز آغاز شده

رخت بر بسته سکوت شب و ماه

باز تکرار شده برق اميدي تازه

 

دخترک پر ز اميد 

راهی کوچه و بازار شده

زير لب مي گويد:

"هر چه باشد امروز

باز تکرار شروعي دگر است"

 

بايد امروز تلاشي بکند

تا که شايد کسي از عشق و محبت سرشار

دستي از مهر به رويش بکشد

روزيش را آرام

نرم در دست نحيفش بگذارد اين بار

 

پسري کوچک و شاد

دست در دست پدر

با نگاهي پرسان

خيره بر صورت او مي گردد

امتداد پرسش

مي دود با پسرک

می شود خاطره ای در ذهنش

دست پيش آمده محتاج کمک

 

دخترک غرق اميد

سوي يک رهگذر پير دويد

نگهي خيره و پست

و دلي هرزه و مست

نيشخندي مسموم

بر لب پير دويد

دختر کوچک را

از پي خويش کشيد

 

لحظه اي پر ترديد

اين نگاهي نه که از روي محبت

که پر از زهر گناه

نيشخندي است کثيف

دخترک پر شده از وحشت و ترس

تند از کوچه گريخت

 

با دلي پر اندوه

پيش خود مي گويد

"آي، من تشنه ي يک لبخندم

چشم بر دست شما

به گدايي محبت

به تمناي معاش

سويتان آمده‌ام"

 

مي‌کند دختر تنها اين بار

دست خود را ز تمنا سرشار

پيش يک مرد، دراز

مرد عابر غرق در روياها

يا که در فرداها

بي‌تفاوت ز برش مي گذرد

 

اين يکي پيرزني است

شايد او رحم کند

ولي انگار نگاهش او هم

پر ز خشم است و غضب

زير لب مي‌گويد

که گدايي شده عادت

پيش مرد و زن و کودک

 

دخترک باز انگار

غرق در فکر و خيال

روز را تلخ به پايان برده است

 

تلخ و آرام به خود مي‌پيچد

و ز تنهايي خود مي‌نالد

و در اين هجمه‌ی بی رحم شب پر اندوه

دست بر زخمه‌ي روحي مجروح

باز پنهان مي شود از چشم هزاران عابر

چشم هايي خيره

چشم هايي بي رحم

چشم هايي مسموم

 

شب تاريک فرو مي بارد

در ميان دل تاريک اتاقي ويران

دخترک غرق پريشاني و تنهايي خويش

سر به دامان دل تيره‌ی خاک

چشم خود مي بندد

و ميان همه‌ی اين افکار

تلخ تر می‌خندد

و به اميد طلوعي ديگر

با خودش مي‌گويد

هر چه باشد فردا

باز تکرار شروعي دگر است ...

 

 

2  سه شنبه دوازدهم تیر 1386    میترا  | 

به کجا می رود این راه

 

آي مردم، به کجا مي‌رود اين راه که باز

پر شد از اوج حسادت

دشمني‌هاي نهان

کينه‌هاي پنهان

دل تاريک شما

 

عشق را در غل و زنجير کشيديم و هنوز

کينه، مست آزاد است

دوستي را پر پرواز شکستيم و صد افسوس که باز

دشمني‌ها در اوج

غرق در سر خوشي و پرواز است

 

آي مردم، به کجا مي‌رود اين راه که باز

کوچ ارزش‌ها را

به تماشا بنشستيم و دل ما نشکست

مرگ خوبي داغ بر دل ننشاند

به عزا کس ننشست

 

اينک انگار که ميلاد سيه روزي را

شادمان جشن گرفتيم و بدي

مست و مغرور و سراپا نفرت

تکيه بر قدرت بي‌حد زده است

 

به کجا مي‌رود اين شهر پر از کينه و نيرنگ و ريا

به کجا مي‌رود اين راه که بد بيراه است

2  دوشنبه چهارم تیر 1386    میترا  |