وقتی که نيستي؛
آسمان سياه است و افق خاکستري.
پرندهها که ميخوانند صداي گريهشان را ميشنوم. رود که جاري ميشود، مويههايش دلم را ميلرزاند و ابر که ميبارد، اشک آسمان را لمس ميکنم.
تو که نيستي افق خونين ميشود و شب در ظلمت دست و پا ميزند. انگار که جان ميکند به زخم شمشير از رو بستهي روز که به کشتار ستارگان ميآيد. خورشيد بيرحم ميتابد و لبهاي خشک زمين پر ترک ميشود.
تو که نيستي، اشک هاي روحم را کسي پاک نمي کند. دل به دنبال مونسي ميگردد تا سر بر زانوي او عقدههاي پنهانش را وا کند ولي نمييابد.
تو که نيستي؛ دنيا برهوتي است بي انتها ...
وقتي که مي آيي؛
دل آسمان سياه باز ميشود و آرام آرام، آبي آسمان و دريا به هم گره ميخورند.
پرندهها باز فرياد شادي سر ميدهند. رود سرخوش ميدود و ابر اشک شوق ميريزد از چشمان مهربانش.
تو که ميآيي، شب تابلويي ميشود با هزار هزار پولک درخشان و سکوتي که لحظهلحظهاش هزار سخن ميگويد. روز که ميآيد هزار دست نوازش خورشيد، گرم و مهربان، گونههاي زمين را مينوازد.
تو که مي آيي، دنيا با هزار رنگ شاد نقاشي ميشود.
روحم پر ميگيرد تا رسيدن به اوج و دست افشانياش را شکوفههاي گل سرخ همراهي ميکنند. و باز دل پناهي ميجويد براي گشودن دلتنگيها.
تو که ميآيي؛ دنيا بهشتي ميشود به وسعت بي نهايت ...
اي هميشگيترين؛
لذت درک حضور هميشگيات را بر من ببار.
به روح پاک مردان و زنانی که رفتند تا عشق و ارزش بماند.
یادشان گرامی باد...

باد مي آيد
ابر ميتازد
نخل ميسوزد
نهر ميخشکد
عشق ميلرزد
رنگ ميبازد...
تانک ميآيد
مرد مي بيند
شک، ترديد و ياس
پاي ميلرزاند
باز يادي از دور
باز دشمن نزدیک
دل، از شک لبريز
جنگ، جنگ ترديد
باز ايمان او
نور ميتاباند
باز ترسي از نو
نور را ميتاراند
مرد بايد ميرفت
عشق، تنها مانده
باز دستي چرکين
عشق را يغما برده
باد، تندر، فرياد
باز ظلم و بيداد
مرد اينک انگار
گام در اين ره داد
مرد بر ميخيزد
جنگ در ميگيرد
مرد، لبريز از عشق
باز بر ميتازد
تير، آتش، بيداد
خون، ناله، فرياد
باز خوني گلگون
رنگ بر خاور داد
باز جسمي خسته
رخت بر ميبندد
باز روحي آزاد
پاي بر رفتن داد
مرد ميافتد
نهر ميجوشد
نخل آرام آرام
سبز پا میگيرد
يار ميگريد
عشق ميخندد
عشق سرشار از عشق
باز پر ميگيرد