حس غريبي دارند اين لحظهها.
مدتها سرگرداني. روزها و ماهها، خدايا چه ميگويم؟ انگار که قرنها سرگشتگي. درد کشيدن و باور نکردن آنچه بر سرت ميآيد.
لحظههايي که نوميدي مثل پيچکي وحشی در قلبت ريشه ميدواند و ساقههايش سخت روحت را در برميگيرد. تو را ميخشکاند و هر لحظه، سبزتر و نيرومندتر ميبالد و پيش ميرود در عمق جان و روانت. تا جايي که ديگر هيچ نماند از آن همه حسِ پرشورِ بودنت.
لحظههايي که ياس به اوج ميرسد و باز با خيالي، اميد زاده ميشود تا باز بميرد به سرنيزه زهرآگين ياسي نو و دوباره تکرار شود قصه شکستنهاي پيدرپي و برخاستنهاي جانفرسا و برسي به آنجا که آرزو کني کاش زنده شدني نبود در پي اين تکرارهای بیفرجام.
و حالا..
حالا پس از مدتها چشم دوختن به اميدي واهي به آن چه آن را هميشگي ميدانستي و باور نميکردي که آن هم دروغي است مثل همه دروغهاي رنگين ديگر زندگي، وقتي که به آخر رسيدي در بهت تکيه کردن به آنچه و آنکه به آن ايمان داشتي و ناگاه ديوارههاي سست و بلند اين اعتماد به وزش نسيمي نقش بر آب شد، وقتي که باز نااميد از همه چيز و همه کس دست نياز بر در آن که بايد، دراز کردي، ببين که به چه جايي پرميکشد اين روح خسته باز.
ميان بودن و نبودن دست و پا ميزدم . غرق در خلسهاي بيانتها بودم و تسليم، که باز مثل هميشه حضور" او" نوري شد که ذره ذره براين قلب يخ زده تابيدن گرفت.
باز آمد، مثل هربار که ميآيد. درست وقتي که منتظرش هستي و نيستي. که نرم ميآيد و سرشار از مهر. که باز به تو نشان دهد دل بر هر چه جز او بستي خطاست و جز او هيچ نيست.
و حالا او آمده که باز بدانم " اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست" و هم او برايم کافي است تا در اين لحظههاي سخت، باز تکيه گاهم باشد.
حس غريبي است باور حضور "خدايي که همين نزديکياست".
حکايت پر پر فراز و نشيب يک گروه ديگر از بچههاي آزمايشگاه کاتاليست هم به پايان ميرسد کمکم.
يادش بخير! چه روزهايي را پشت سرگذاشتيم در اين مکان پرخاطره.
هر کدام از ما را شايد گوشهاي از قصه پر رمز و راز سرنوشت کشاند به آن جا. يکي به اميد مقالههاي فراوان آمد. يکي جاي ديگري براي کارآموزي گير نياورد و مجبور شد بيايد. يکي ديگر بعد از عوض کردن يکي دو پروژه و هزار بلا و سختي دست آخر با بيميلي راهي آنجا شد، و ديگري، استاد پروژهاش براي يک مدت کوتاه معرفياش کرد و يکي...
چه فرقي ميکند که دليلش چه بود. هر چه بود، همه آمدند و هر که آمد، ماند. بيشتر از آن چه که فکرش را ميکرد. يا خواست برود اما به هر دري زد برگ خروجش صادر نشد! يا آنقدر پايبند آنجا شد که دلش نيامد برود يا آنقدر دلبسته شد که پايش نرفت!
هر چه بود هر که آمد خاطراتي دارد آنجا، که اگر روزگاري باز از پشت آن در بگذرد، قدمهايش سست ميشود بياختيار. به ياد روزهايي که آنجا بود و سختي کشيد و آرزوي رفتن کرد و ندانست که زماني خواهد آمد که آرزوي بازگشت آن روزها را خواهد داشت.
حکايتي بود حکايت اين بودن در آزمايشگاه.
همانجا که که فقط کار نکرديم. زندگي کرديم. که وقتي رفتيم تازه ميفهميم کجا بودهايم و قدرش را ندانستيم. که چه آرمان شهري بوده در مقابل اين دنياي بي درو پيکري که آدمهايش رسم آدم بودن را فراموش کرده اند. اما آنجا، جايي ديگر بود. جايي که ياد گرفتيم پر رنگ کردن زمينه کمرنگ دوستيها و دوست داشتنها را در قلبهايمان. از هم رنجيديم و ياد گرفتيم که ميتوان بخشيد. ياد گرفتيم که دوست بداريم. پاک و واقعي و بيچشمداشت.
حکايتي بود حکايت آن روزهاي شيرين.
روزهايي که در شاديهاي هم سهيم ميشديم. حتي اگر شده به قيمت برگ سبزي که نه تحفه درويش که هديهي دانشجوهايي بود که قصدشان فقط آوردن لبخندي بود بر لب يک دوست و ثبت آن در ذهنها براي هميشه.
چه روزهايي بودند آن روزهاي شيريني که بهانهاي ميجستيم براي جشن گرفتن.
تولد، دفاع، مقاله ... فرقي نميکرد. ميخواستيم که اين با هم بودنها به بهترين شکل باشد و ميشد. هرچند که گاهي آخرش رنجش خاطري هم چاشني اين خاطرهها ميشد.
لحظههايي که فکر و ذکرمان ميشد تهيه يک پيشکش. ساعتها فکر کردن و مستاصل ماندن براي خريدن چيزي که آخر هم شايد چيز دندانگيري نميشد ولي به دل مينشست. مخفي کاريها و غافلگير کردنها و از آن مهمتر شاد شدن از ديدن چهره متحير کسي که شايد در تمام اين مدت "ميدانست" که بايد هيچ نداند. که بايد غافلگير شود و تمام تلاشش را ميکرد که نقش اين غافلگير شدن را به بهترين شکل ممکن ادا کند تا او هم نقشي در شاد کردن دل دوستانش داشته باشد!
و چقدر هنرپيشههاي قابلي بوديم براي ايفاي اين نقش دشوار!
قصهاي بود قصه تمام غصههاي بچهها و دردهاي مشترکشان وقتي که در دام روزهاي نهايي براي ثبت مقالهاي گرفتار ميشدند که قسمتي از اميد بونشان بود در آزمايشگاه و ديدن چهرههاي شاد و غمگين، پس از ديدن نتيجه مدتها کار و تلاش و دلهره و اضطراب.
روزي آمديم. به هر دليلي. مانديم به هزارويک دليل و در پايان ميرويم تنها به يک دليل. چون که بايد برويم. زيرا که هر آمدني رفتني دارد، حتي اگر بر خلاف ميل ما باشد اين رفتن.
آنجا اول جايي شد براي بودن و کمکم جايي براي با هم بودن و درآخر بهترين جا براي خوب بودن. براي صميمي شدن دوستاني که بهانهاي پيدا شد براي به هم رسيدنشان، ولي از اين به بعد ديگر بهانهاي لازم نيست براي با هم بودنشان.
قصه بودن اين دوستان در کنار يکديگر کمکمک به پايان ميرسد. حکايت نزديکي قلبها اما حکايتي است که پاياني ندارد.
کاش هرگز پاياني نباشد اين دفتر هزار و يک برگ خاطرهها را!