تبليغاتX
سرشک آتش
حس پرواز دارم انگار

چشمانم را مي‌بندم.

باز به اوج مي‌رسم با بال‌هاي نيرومند خيال.

 

چه لطيف است دست نوازشگر نسيم .گونه‌هايم را مي‌نوازد.

 

حس خيس پا گذاشتن بر علفهاي سبز جنگل رام. گام برداشتن آرام تا مبادا تن نازک گل‌هاي کوچک لرزان، در زير قدم‌هايم به درد آيد. لمس برگ‌هاي سبز، ساقه‌هاي نورسته . نوازش گونه‌هاي يک سيب رسيده بر شاخه‌اي که شادمان مي‌رقصد به آهنگ نسيم. تماشاي تلاش بي‌وقفه کرم خاکي کوچکي که هزار پيچ و تاب ميدهد خود را براي اندکي پيش رفتن. نفسي عميق در عمق روح جنگل که رويايم را رنگ سبز مي زند و مشامم را پر از عطري آشنا مي‌کند. تعقيب رگه‌هاي نور گريزان در ميان شاخه‌هاي شادمان، که به رقص آمده‌اند در حضور باد.

 

  طرح از: فرینوش علوی

 

پاهايم را در آب فرو مي‌برم. سرمايي مطبوع سراسرم را ميگيرد. حس حضور آشنايي نزديک آرامشي مي‌شود و بر جانم می‌‌ريزد. دنياي خيالم اين بار آبي مي‌شود.

صداي آب بر تمام وجودم زمزمه مي‌شود انگار.

زمزمه مي‌شود و بازآهنگ صدايش تکرار هزار هزار نام تو مي‌شود در گوشم.

 

باز تو آمده‌اي. در رويايي که حقيقي‌تر از هر حقيقتي است در زندگيم. که واقعي است مثل حس حضور تو در لحظه لحظه بودنم در خواب و بيداري.

 

اي هميشگي‌ترين!

با من بمان.

تا ... هميشه.

   

2  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385    میترا 

يادش بخير دنياي کودکي

 

بچه که بوديم، پادشاهي بوديم بر سرزمين هزارويک رنگ آرزوهايمان. خيالمان پر بود از آرزوهاي رنگين و دست يافتني با طعمي به شيريني حس مکيدن يک آب نبات چوبي.

بزرگ تر که شديم، دنياي آرزوها، کمرنگ تر شدند و رسيدن به آنها سخت‌تر.

و حالا محو است تمام آن خيال‌هاي رنگين و شاد آن روزگاران. حالا خوسته‌هامان نه به زيبايي آرزوهاي رنگ خورده کودکي، که سياه است و خاکستري. به تيرگي قلب‌هاي غبار گرفته و ذهن‌هاي خشک و حسابگر.

 

بچه که بوديم دوست داشتن هامان پاک بود و واقعي و قهرها دروغين و زود گذر. با عمري به کوتاهي نشستن يک اخم بر ابروان گره خورده‌اي که با اولين د‌يدار ميشکست و لبخندي ميشد بر لب و شادي عميقي در دل.

بزرگ‌تر که شديم دوستي‌ها رنگ و بوي منطق گرفتند و کم کمک پاي حساب و کتاب آمد به ميان تا ارزش دوستي ها نه به محک عشق که با ترازوي عقل سنجيده شود .

و حالا عمق دوستي‌هامان به اندازه يک لبخند دروغينِ نشسته بر لب شده است و کينه‌ها ريشه در عمق دل‌هامان دوانده است. حالا عشق‌ها مصلحتي شده‌اند و دشمني‌ها واقعي. 

"يادش بخير آن زمان‌ها که باور داشتيم باورهايمان را".

 

2  شنبه چهاردهم بهمن 1385    میترا  | 

 

 

نازنين؛

بر ساعت دروغگوي خوابيده‌ي روي ديوار خرده مگير.

زمان، زمانه‌ي روح‌هاي خفته و قلب‌هاي سراسر دروغ است.

 

2  دوشنبه نهم بهمن 1385    میترا