وقتي که آمدي
باور نداشت دل
روزي تو ميروي
حالا که رفتهاي
باور نميکند
حتی خيال من
گم گشتن تو را
انگار دل هنوز
پابند قصهاي است
يک قصه دروغ
از بازگشت تو
روزي که آمدي
در جشن بودنت
باغ دلم پر از
گلهاي سرخ شد
حالا که رفتهاي
گلهاي سرخ آن
پژمرده و هنوز
باور نميکند
حتي خيال تو
پژمردن مرا
آسمان مي غرد
وحشتي بي پايان
مي نشيند ناگاه
بر دل خسته زن
غرق در وحشت و ترس
لرزشی سست فرا میگيرد
تن رنجورش را
در سکوتی سنگين
سر فرو مي آرد
"باز هم حادثه اي تلخ مگر در راه است؟
باز خواهد باريد؟
کاش تنها لختي
کاش تنها دو سه روزي اين بار فرصت بدهد"
غرش رعد فرو مي آيد
خوب مي داند او
"دگر اين بار مرا مهلت نيست"
گردش کند نگاهی ترسان
پي خط ترکي بر ديوار
مي رسد بر دل تاريکي سقف
خنده زشت نشسته بر لب
بر لب يک جسد بي تکرار
نيشخندي شده بر بهت دل خسته زن
رفته تا سقف به دنبال رهايي و فرار
يک ترک بر ديوار
بزم آغاز شده
نم نمک مهمانان
سر خوش از شادي اين مهماني
مي سپارند تن سرد به گرماي فرو خفته خاک
آسمان مي غرد
جنبش باد و صدای باران
رقص با آهنگ سريع طوفان
قطره ها ميآيند
شاد پا میکوبند
تن رنجور ديوار
زير سنگيني سقف
بي صدا ميلرزد
زن ترسان، نفسي مانده به سينه پنهان
باز ميگيرد چشم
از تن سست و شکاف ديوار
باز هم شادي مست باران
باز هم وحشت قلبی لرزان
بزم مستانه ابر
نعره وحشي رعد و طوفان
شادي و هلهله مهمانان
مست و کيفور و خراب
شاد از اين سرخوشی بی پايان
نفس تند و صدايي لرزان
ناگهان آمدن يک انجام
لرزش تند و مدام
لحظه اي بي فرجام
همنوايي صداي جهش برق و فرود ديوار
سقف سستي که انگار
شده تسليم شکست ديوار
آمده بر تن خاک
جاي گيرد اين بار
باز هم نعره باد
باز فرياد مدام رعد و
باز رقص باران
باز شادي دل هر چه که هست
در شب تيره بزم
باز آغاز سکوتي وحشي
باز تکرار نگاهي خيره
باز حبس يک بغض
بغض تلخي مانده
در گلوي يک زن
باز هم حادثه اي تلخ کنون در راه است…