يک نگاه خيس
دوخته بر
پرده ي بي انتهاي شب
و روياي گنگ و ناپيداي طلوعي ديگر
چه بهت بي
پاياني...
در اين شب ويران
ميان
انبوه سايه هاي سرد ترديد
مهتاب ، خيالش
هم محال است
ستاره ای کاش کورسو می زد...
خوش رقص ترين عروسک عشق شدم
آهنگ زدي چرخ زدم ، رقصيـدم
چرخيدم و رقصيدم و چرخيدم
بـــاز
تا سنگ زدي، بي خبـر، لـرزيدم
افتـادم و پايم بشکست و اينـجا
ماندم
از گوشهی چشم تو چرا لغزيدم؟
حالا که عروسکي دگر يافته اي
صد بار بر اين عشق خودم خنديدم
اي کاش به دام تو نمي افتادم
اين گـونه به ساز تـو نمي رقصيدم
ديري است
در اين دِيـــر گـرفتار گمانيم
غفلت زده
از خويــش به امُـــيد کسانيم
صد ضربه
به شمشير حسـد خورد دل ما
عبـرت نشد
و چـــشم به دست دگرانيم
*****
افســوس
که خنجر به کف دوست در افتاد
محـــرم
به در خانه ي دل حيله گــر افتاد
داديـــم
به دستش همهي کِشتهي خود را
آتش به همه خــرمن از او در جگـــر افتاد
دو همسایه ی دیوار به دیوار
نشسته به دو تا خانه مجاور
یکی در نظرت زشت
یک خوب
یکی پر ز غرور است
یکی ساده و محجوب
یکی مرگ
یکی زندگی دلکش و محبوب
یکی باور ماندن به همیشه
فراموشی و عصیان
رسیدن به همه ملک سلیمان
فزون خواهی افزون
یکی ساده و خاموش
در اندیشه ی همسایه ی پر مشغله ی خویش
گهی مرگ
سرک می کشد از آن سر دیوار به خانه
نگه می کند آرام
به این زندگی ِ سرکش و نا رام
در این سوی، به صد شور
ولی زندگی پر زر و پر زور
نشسته به سر سفره دنیا
پر از حرص و تمنا
گهی مرگ
به انگشت اشاره
نشان می دهدش مالک این هر دوی خانه
ولی چشم دل زندگی انگار که بسته است
نمی بیند و یا اوج غرور است
که آن آیینه ی چهره نما را
به صد سنگ شکسته است
صداها،
نداها
تلنگر،
اشاره
پر از لذت هستی است
نه، انگار که خواب است
پر از رخوت مستی است
به ناگاه، سر انجام
به فرمان خداوندِ دو خانه
فرا می رسد این بار
همان لحظه ی دشوار
کنون لحظه ی کوچ است
زمانی است که این زندگی پر ز تکبر
دهد جای به همسایه ی دیگر
و آن جاست که انسان
یقین می کند انگار که هستی اش
نبودست به جز یک دو سه روزی به امانت
که ناگاه گذشته است
کنون مرگ به طاعت
نشسته به در خانه ی دیگر
دگر هیچ نمانده است
از آن زندگی انگار نشانه
و مرگ است که این بار
شد همسایه ی دیوار به دیوار
بعدِ پایان زمستانی سرد
صبح یک روز بهاریِ قشنگ
برکه ی کوچک آب
شد پدیدار پر از شادی و شور
شب که شد نوری دور
بر دل برکه فرو ریخت چنان
که بناگاه دل برکه تپید
عاشق اخترکی زیبا شد
چند گاهی گرم در عشق و خیال
غرق رویای هماغوشی شد
با ستاره تا صبح
تا که آغاز شبی مهتابی
وزش نرم نسیم
دامن رقص مهِ کامل را
به تن برکه کشید
برکه ی کوچک را
عشق مهتاب رسید
خاطر اختر کوچک ناگاه
از سر برکه پرید!
ماه پر عشوه شبی چند دل اختر را
از پی خویش کشید
رفته رفته اما
دلش از برکه برید
سرکی بر دل دیگر بکشید
صبح آن شب این بار
نور پر قدرت خورشید چنان
پرتو خود به طبیعت تاباند
که دل برکه دوباره لرزید
رقص پر عشوه ی مهتاب این بار
از خیالش بپرید
نم نمک تابستان
نور خورشید درخشان را سخت
بر دل چشمه رساند
چشمه کم کم زیر این پرتو داغ
کوچک و کوچک شد
تا که روزی همه ی بود و نبودش انگار
پی خورشید دوید
شد فدای هوس عشق محال
پای خورشید خیال
سال ها رفته از آن قصه ولی
اختر کوچکِ غمگین هر شب
در فراغ برکه
قصه ها میخواند
در غم دوری برکه تا صبح
اشک غم می بارد...
بعدِ هر تاريِ شب
سرخي روشن خورشيد پديدار شود؟
سالها غرق سياهي شبيم
آن لهيب خونين
رقص جادو زدهي شعلهي عصيان و فراموشي ماست
صبح صادق نرسيدست هنوز...
یک تکه کاغذ دادم به تو
سفید سفید
یک قلم بر داشتی
سیاه سیاه
با تمام توانت روی کاغذ نوشتی
باورت نمی کنم…
پاک کن را برداشتی نوشته را پاک کردی
نوشته ات روی کاغذ پخش شد
کاغذ سفید روحم خاکستری ماند…

من و قاب پنجره
قاب یک پنجره ی کنههی سبز
سبزی سبز بهشت
سبزی ساکت دشت
من و تکرار تمام لحظه ها
وحشت گم شدن چلچلهها
تو و یک جنگل سبز
جنگل پر گذر خاطره ها
من و یک آینه و فکر محال
تو و تصویر دل انگیز خیال
من و یک دست تمنا و نیاز
تو و اعجاز حضورم به نماز
من و تکرار مدام یک صدا
تو و بیت گرم عاشقانهها
من و آغاز ترانهی سکوت
تو و آواز خوش پرنده ها
من و داغ حسرت رفتن تو
من بی تو، من تنها و رها
تو و پرواز میان زندگی
لحظه ی پریدن پروانه ها
خوب من آمدنت حادثه ایست
بعد از آن ترس مدام بیکسی
با تو من شوق رسیدن دارم
بی تو حس دائم دلواپسی
من به یک پنجره عادت دارم
تو میان قابش آزاد و رها
من و یک پنجره ی رو به سکوت
من و یک پنجره ی رو به خدا ...
در شبی سرد و یخ زده؛
مرد دوره گرد، بینایی اش را پشت عینک سیاهش پنهان کرد. زخم کهنهی ساز فرسوده اش را باز تازه کرد.
و اشک های دخترک لرزانش را چوب حراج زد.
رهگذارن آن خیابان سردِ شب زده؛
دست در جیب، اخم هدیه میکردند و گستاخی گدایان بیشرم را ناسزا میگفتند.
آن شب؛
توانگران بخشنده، در پای سفره های هزار رنگ، عقیق بر دست و دعا گویان، بر چشمهای دلشان پرده ای سیاه کشیدند، و به نام خداوند ، آهِ دل مرد دوره گرد و اشک های یخ بسته ی دخترک را مفت خریدند.
مردمان شهر تاریک فراموشی، "اشک" و "آه" و "آبرو" را چه ارزان میخرند...
باز مهر آمده
فصل زرد و سرخ رنگ
فصل زنگ و زنگ و زنگ
فصل شور و شادي و حيات
کودکان پر نشاط
گوش کن
جيغ شادي است اين؟
گريه ي جدايي است اين؟
گريه هاي کودک کلاس اولي
گوشه ي حياط مدرسه به ياد مهر مادري؟
گوش کن
اين صداي شادمانه نيست
خنده هاي پاک کودکانه نيست
جيغ وحشت است اين
گريه هاي پر ز رنج و محنت است اين
کودکان شهر من
پشت درب هاي بسته صف کشيده اند
در جهنمي ز ترس و ياس و اضطراب
بي صدا چه زجه زجه ها کشيده اند
نيمکت هاي چوبي کلاسشان
پر ز زخم آتش و گلوله است
در ميان سنگري ميان مدرسه
انتظارشان صداي انفجار بعدی است
دود و خاک و درد و خون
اشک و شعله و جنون
زنگ پرطنين مدرسه
جاي خود به زنگ ترکش و گلوله داده است
آن حياط سبز و شاد و با صفا کنون
تلي از خرابه و خرابه گشته است
گوش کن
کودکان شهر من
بي پدر، برادر و عمو
دست مادران خود گرفته اند
راهي ديار ترس و غربتند
درس تلخ بي کسي و رنج را
از تمام کودکان سرزمين
زودتر فرا گرفته اند
...
فصل زرد ترس
فصل سرخ خون
فصل وحشت و جنون
فصل بي خبر شکستن زنان
فصل گريه هاي سوزناک مادران
فصل کودکان بي قرار
فصل درد و رنج و انتظار
گوش کن
اين صداي ناله ي تمام مردمان شهر من
گم شده ميان برگ هاي کاهي زمان
اين صداي رد درد و نقطه هاي رنج
حک شده به روي قلب کودکان خاک توست
باز مهر آمده
باز مهر آمده...